خاطرات و تأمّلات اردیبهشت 1404
14 دی 1404
این ماه در بخش روانپزشکی هستیم. طبعا گرایش تحصیلی اصلی مرا میدانید. تا ببینیم که چه شود. تلاشم بر این بود که این ماه را در شیراز بگذرانم اما گویا دیر اقدام کرده بودم و امکانی مهمانی وجود نداشت.
یکی از چالشهایی که در ویزیتهای روانپزشکی با آن مواجهم، تصور تجربهی درونی مراجعین است. وقتی در درمانگاه نشستهای و بیماری وارد میشود و شروع به صحبت میکند، میبایست همزمان چند جریان ذهنی را دنبال کنی:
یکی اینکه بیمار چه داستانی را بیان میکند؛ بایست سیر داستان و وقایعی که برایش رخ داده را با توجه به زبان بدن و نحوهی بیانش بفهمی و به شکل کلامی و غیر کلامی پاسخ دهی. دیگری آن که در ذهن خود علائم و نشانهها را بیابی، راستی آزمایی کنی و کنار هم قرار دهی. ضمن این که همزمان به روان و بدن خود نیز توجه کنی که مبادا به علت خستگی، ناراحتی، گرسنگی و… دچار انواع سوگیریها و برداشتهای نامتناسب با موقعیت بیمار شوی. و نهایتا در لایهای کلیتر، تمام این جریانها را کنار هم قرار دهی. بگذریم از این که در جاهایی لازم است سوالات جهتدهنده، انعکاس دهنده، تشریح کننده و… را بپرسی و وقتی به معاینات عصبی_روانشناختی برسی، کارت پیچیدهتر هم میشود.
در این سطح کار کردن، تمرین و ممارست بسیار میطلبد اما به گمانم کار نشد ندارد… .
وقتی که بیمار از سالن خارج شد، بچهها همه رو به استاد منتظر نشستند تا ببینند تشخیص استاد چیست. استاد رو به همه پرسید: ((بسیار خوب، نظرتان چیست؟))
یکی میگفت:(( استاد بیمار دچار توهم خودبزرگ بینی است.))
دیگری میگفت: ((استاد، به علاوه صداهایی میشنود که طبق گفتهی خانوادهاش وجود ندارند.))
آن یکی، با لبخندی به لب میگفت: ((استاد، تازه کنترل تکانش بسیار ضعیفی هم دارد.))
هر یک نظری دادند و استاد هم با کنار هم گذاشتن ایدههای دانشجویان، تشخیص بیمار را فرموله کرد و نهایتا به این نتیجه رسید که تشخیص فعلی بیمار، اختلال اسکیزوفرنیفرم باشد، به این دلیل که هنوز شش ماه از ظهور علائم نگذشته است.
با خود فکر میکردم که تشخیصهای DSM چقدر به واقعیت حال بیماران نزدیک است؟ چقدر با دنیای درونی آنها تناسب دارد؟ آیا به درک آنچه که بیماران این چنین در زیست خود تجربه میکنند ما را یاری میرساند؟ اگر نه، کدام ابزار است که به ما چنین کمکی میکند؟ و سوال بنیادیتر اینکه، اصلا چرا باید به دنیای درونی بیمار آگاه شویم؟ مگر مهم است؟ نهایتا چندتا دارو میدهیم و علائمش را کم میکنیم که دیگر نه خود را آزار دهد نه اطرافیانش را. اما آیا با چنین کاری واقعا خودش آرامتر میشود؟ آیا درک واقعیش از جهان، به آرامشش کمک میکند؟
سوالاتی از این قبیل مدتیست ذهنم را درگیر ساخته. سوالاتی پیچیده که پاسخ به آنها ساده نیست. دست کم برای منِ فعلی کار سادهای نیست.
مایلم ابتدا به موضوعی بنیادیتر بپردازم. اینکه: دنیای درونی افراد چگونه است؟ چگونه میتوان به این دنیا وارد شد؟
آیا لزومی دارد که درکی نسبتا عمیق از تجربهی درونی بیمار پیدا کنیم؟ آیا چنین کاری کمکی به روند تشخیص و درمان او میکند؟ فعلا میخواهم نام این سلسله از پرسش را، دنیای درونی بنامم.
نمیدانم که دقیقا از چه زمانی انسان توانسته تمایز دنیای درون و بیرون خود را فهم کند. اما یکی از قلههایی که به این ادراک رسیده را میشناسم: دکارت.
رویکرد دکارت، گرچه با نگاه امروزی فلسفه و علم کاملا قابل دفاع نیست اما بخش سلبی آن به گمانم از جمله درخشانترین روشهای تفکر در طول تاریخ(در حد درک و سواد کنونی من از تاریخ) بوده است.
در کتاب تأمّلات در فلسفه اولی، وقتی با تیغ شک خود همه چیز را رد میکند نهایتا به جایی میرسد که به گمان خودش، نقطهی اتکای اوست: میاندیشم، پس هستم یا همان عبارت معروف Cogito ergo sum.
بگذریم از نقدهای به جایی که آیندگان به او کردند که او چگونه “هست بودن” را پیش فرض گرفته و چگونه توانسته نوعی از اندیشیدن را برابر با من در نظر بگیرد، چیزی که فعلا برای من مهم است، گامیست که او در دنیای سوبجکتیو برداشت و بعدها هوسرل و پیروانش در پدیدار شناسی، آن را بسط دادند:
“و سرانجام من همانم که احساس میکنم، یعنی از راه اندامهای حسی به چیزهایی ادراک[و معرفت] حاصل میکنم، زیرا واقعا نور را میبینم، سر و صدا را میشنوم و حرارت را احساس میکنم. اما ممکن است بگویید که همهی اینها نمودهایی است کاذب و من دارم خواب میبینم. فرض کنیم چنین باشد، اما به هر حال دست کم این مطلب کاملا قطعیست که برای من چنین مینماید که نور را میبینم، سر و صدا را میشنوم و حرارت را احساس میکنم. این دیگر نمیتواند خطا باشد و به تعبیر درست، این همان چیزی است که در من احساس نامیده میشود، و به این معنای دقیق در چیزی جز تفکر هم به کار نمیرود.” دکارت
در این جا دکارت بر اهمیت تجربهی درونی و قطعیت وجودی آن دست میگذارد. نمیخواهم تائید یا رد کنم اما نمیتوان قضاوت را به عهدهی کسی جز فردِ تجربهکننده گذاشت. برای او، واقعیتر از هر چیز، آن است که میبیند، میشنود، لمس و بو میکند و میچشد.
چگونه میتوان تجربهی درونی یک فرد اسکیزوفرنیک را که افراد یا اشیایی را میبیند که دیگران قادر به دیدنش نیستند یا صداهایی میشنود که دیگران از آنها بیخبرند نادیده گرفت؟ تمام دنیای این افراد تحت تاثیر چنین مولفههایی شکل گرفته است و نفی هریک میتواند تاثیری بیش از حذف صرفا یک جزو بر دنیای روانی فرد داشته باشد.(البته به این شرط که وجود دنیای روانی را پیشفرض بگیریم.) و درست از همین روست که استادان ما میگویند نباید واکنش رد یا تایید نسبت به توهمهای بیماران نشان دهید.
به طور کلی چگونه میتوان تجربیات درونی بیماران روانپزشکی را نادیده گرفت؟
یادم باشد یکی از پروژههای آیندهام کار روی همین موضوع باشد. توصیف علائم و نشانهها و فهرست کردن آنها برای پر کردن کرایتریا، صرفا میتواند بخشی از فرایند تشخیص و درمان اختلالات روانی باشد.
قهوهای نوشیدم، قهوهای دمی، نزد دوستی که مدتها بود او را ندیده بودم. کافهاش هنوز نقلی و شلوغ است. آن پسر خندهرو با عینکی قاب مشکی و نسبتا ضخیم و موهایی فر و مرامی که تو را خواهی نخواهی نمکگیر میکند.
یاد سالهای دور برایم زنده شد. تصویر همنشینیهایی که با دوستان در این کافه داشتیم، در رگههای بخار قهوهام دلمه میبست و به مشامم نفوذ میکرد.
قهوه را که نوشیدم، با او دست دادم و حساب کرد؛ کمتر از همیشه…
به کتابفروشی رفتم. کمی گشتم. قفسههای کتاب برایم به قبرستانی میمانند که مردگانش کنار هم چسبیدهاند و یک به یک وراجی میکنند. صدایشان در میان هزاران جریان کلامی در هم میلولد و ناگهان، وقتی که لای یک کتاب را باز میکنی، مستقیما در گوش تو مبدل به فریاد میشود. البته چنین چیزی در مورد کتابهای زرد قفسههای اول کتابفروشیها که مانند چیپس و پفک سوپرمارکتها، دم در قرار میگیرند تا به چشم بیایند، صدق نمیکند. این بساط هم بساط جالبیست. اگر بخواهم کمی تزویرگرایانه حرف بزنم میگویم:
باید گریست به حال جامعهای که با این کتابها اندیشمند شود.
حالم از این ایده به هم میخورد. بگذریم…
یادداشتهای زیر زمینی از داستایفسکی را برداشتم. در پیاده رو میخواستم نگاهی به متن کتاب بیندازم که ناگهان به خود گفتم:” این همه کتاب در این پیاده رو در میان هم میلولند. به اینها بنگر!”
شاید نتوان همهی این آدمها را با افرادی که زیر این همه سنگ قبرِ گویا در کتابخانهها خوابیدهاند مقایسه کرد اما همه در یک چیز مشترکند: انسان بودن.
شاید به اعتبار این وجه اشتراک، بیرزد که جان مردم عادی کوچه و خیابان را گشود و دربارهشان اندیشید. هرچه که باشد، اینها هم آدمند و نان امثال من از روان و تن رنجور این جماعت به دست میآید و خواهدآمد. بله، بیرحمانه اما واقعیست. اگر بخواهم صرفا به روی درخشان و مقدس طبابت بنگرم، لاجرم از بعد تاریک آن غافل میمانم. تا به حال چیزی دربارهی مافیای پزشکی یا مافیای داروسازی شنیدهاید؟ تا به حال چیزی راجع به دلال پزشکی شنیدهاید؟
از این ایده هم حالم بهم میخورد. بگذریم…
پیرزنی لنگلنگان، به چشمانم خیره شد.ابروهایش را به کنار کشیده بود و با چشمانی نیمه باز و لبهایی پهن و پیشانی چروکیده گفت:” طفل صغیر دارم. کمک کن.”
تنها بهانهام نداشتن پول نقد بود. رفتم…
فکر میکنید چه کسری از نوشتههایم با واقعیات موجود همخوان است و صادقانه بیان شدهاند؟
در ابتدا گمان میکردم که حرفهایم را کاملا صادقانه و شفاف بیان میکنم و انصافا تمام تلاشم را هم میکردم. اما چه میشود کرد؟ مگر میشود؟
چطور میتوان آنچه را تجربه میکنیم، به شکلی کامل بازگو نماییم؟
مگر به همهی آنچه که انجام میدهیم آگاهیم که بخواهیم کل ماجرا را، سیر تا پیاز بگوییم؟
اصلا فرض کنید من، صادقترین انسان کرهی زمین باشم، حال آیا چنین چیزی ممکن بود که کل تجربهی خود را بیان کنم؟
گذشته از این، بخش مهمی از روایات انسانی، آغشته به لعاب کدر سانسور میشود، چه خودآگاه چه ناخودآگاه.
شاید بپرسید چرا؟
واقعیت را بخواهید، به گمانم انسان این است. ناچار است سانسور کند. میهراسد، میهراسد از اینکه مورد قضاوت قرار گیرد و خدایی نکرده از سمت دیگران طرد شود.
من نیز به اعتبار انسان بودنم، ناگزیر، چنینم.
پس بگذارید روراست باشم:
اگر چیزی را سانسور کردم، خودآگاه یا ناخودآگاه، دلم خواسته و این طور صلاح دیدهام. همین است که هست…(نگارنده گندهتر از دهانش حرف میزند، شما جدیش نگیرید)
گاهی از خود میپرسم:
اگر نوشتههای من تکراری و ملالآور باشند، چطور؟
مردم که وقت و انرژیشان را مفت گیر نیاوردهاند که بخواهند سر لاطالعات بنده مصرف کنند و در نهایت چیزی نصیبشان نشود.
اگر اندیشههای من که در قالب نوشتههایم انعکاس پیدا میکنند، از لحاظ فرم و محتوا و اثری که بر ذهن مخاطب میگذارند، ارزشی دندانگیر نداشته باشد، اصلا چه فایده که آنها را منتشر کنم؟
بسیاری از این حرفها را قبل از من، افرادی گفتهاند که نه تنها صورتبندی جامعتر و شکیلتری به هریک بخشیدهاند که خود نیز در جایگاهی رفیعتر از ساحت اندیشه و قابلیت نظریهپردازی بودهاند.
پس این چه جسارتیست که مایلم به خرج دهم و خود را سکهی یک پول کنم؟
گرچه در فرهنگ ما بسیار پیش میآید که تواضع را با خودحقیرپنداری اشتباه بگیریم و آنقدر مته به خشخاش بگذاریم که به جای خضوع، خود را تحقیر کنیم، اما باید گفت که مخاطب آنقدرها هم احمق نیست که قدر وقت و انرژی خود را نداند و پای رودهدرازیهای کسی چون من بنشیند. در ثانی، اگر هم چنین کند، صلاح مملکت خویش خسروان دانند.
گاهی حس میکنم دایرهی واژگانم بسیار محدود است. گرچه مایل نیستم نوشتههایی ثقیل و دشوار منتشر کنم، گسترده بودن فرهنگ واژهی فردی و توانایی استفاده از واژههای درست در جایگاه مناسب خود، ابزاریست قوی در خدمت فرایند تفکر. بدین ترتیب، کسی که کلمات بیشتری_از یک یا چند زبان_ بداند، میتواند ابزارهای بیشتری را برای پردازش تفکر خویش به دست گیرد.
(شاید بعدها یک فرهنگنامه شخصی برای خود درست کنم که در آن در حد امکان واژههای مبهم و مهم و تازه را برای خود باز کنم)
وقتی برای چند روزی کار نمیکنم و در تعطیلات به سر میبرم، رفته رفته انگار افلیجی افسرده در گوشهای از خانه کز میکنم و نه مایل به دیدن کسی میشوم و نه حوصلهی انجام کاری را پیدا میکنم.
بله، به نظر میرسد که طوری وابسته به کار شدهام که اگر لحظهای مشغول به آن نباشم، مضطرب و سپس کرخت میشوم.
قرار بود کار وسیلهی معنا یافتن و ارتزاق من و به یک معنا بندهی من باشد. قرار نبود که من، بندهی آن باشم. بود؟
امروز نخستین کشیک اینترنی بخش روانپزشکی من است. حدود سه ماه میشود که از این بیمارستان دور بودهام و اکنون حسی غریب در من شکل گرفته است؛ تجربهای نوستالژیک و لذتی نسبتا خوشایند.
مدتی نسبتا طولانی بود که بیمار روانپزشکی ندیده بودم. یعنی بیمار روانپزشکی را در بخش روانپزشکی ندیده بودم چرا که در اورژانس، بخش زیادی از بیماران رگههایی از اختلالات روان را نشان میدادند.
به همین خاطر، امروز صبح در بدو ورود به بخش کمی احساس غربت میکردم. کمی اعتماد به نفسم کاهش یافته زیرا حس میکردم که در مواجهه با بیماران دست و پایم را گم میکنم. این موضوع نیازمند تمرین و تکرار است. باید بیشتر بیمار ببینم.
در خاطرم هست که یکی از اساتید بخش داخلی، وقتی که داشت درباره رشتههای اصلی و مادر پزشکی صحبت میکرد، بعد از داخلی، اطفال ، جراحی و زنان به روانپزشکی اشاره کرد. کنجکاو بودم که نقطه نظرش را بدانم. از او پرسیدم:
“استاد، چرا فکر میکنید روانپزشکی رو باید از جمله رشتههای مادر و ماژور انگاشت؟”
گفت:
“روان پدیدهای(اگر بتوان نام پدیده بر آن گذاشت) بسیار پیچیده هست که هنوز که هنوزه انسان نتونسته به یه فهم مشترک و جامع نسبت بهش دست پیدا کنه. گذشته از این هر انسانی، چه بیمار و چه سالم، با روانش انسانه و زندگی رو تجربه میکنه. پس وقتی به کار روانپزشک نگاه میکنیم، در واقع داره با زندگی آدمها سر و کله میزنه، نه صرفا کبد یا قلبشون. بله، این اجزا هم مهمن ولی جزئی هستن. روان کلی هست. تاثیر روانپزشک میتونه سرنوشتساز باشه. یه روانپزشک میتونه زندگی آدمها رو تغییر بده و در هر رشتهای که وارد بشید، تاثیر روان رو در اون میبینید. به یه معنا، درست مثل طب داخلی که اصولش در همهی دیگر رشتههای پزشکی به کار میاد، روانپزشکی هم در همهی رشتهها حضور داره، ولی یه حضور زیرپوستی. به همین خاطره که ممکنه خیلی به چشم نیاد.”
و بعد اضافه کرد:
“یه روانپزشک خوب که واقعا برای بیمار وقت بذاره و به خوبی مطالعه کنه، میتونه درآمد خوبی داشته باشه و مطبش رو به خوبی بگردونه و اصلا جای نگرانی از نظر درآمد نداره.”
اگر از نقدهای وارده به صحبتهای استاد (این خطر که همه چیز را روان بپنداریم و دیگر ابعاد بشری را نادیده بگیریم) بگذریم، گفتههایش برایم دلگرم کننده و تأمّلبرانگیز بود. دست کم اضطرابم را فرونشاند.
وقتی حکایت پادشاه و کنیزک از دفتر اول مثنوی مولانا میخواندم با ابیاتی روبرو شدم( + ) که بیش از همه مرا به یاد کار روانپزشک انداخت. البته خالی از ادب است که استعارهی مولانا را عینا برای انسان به کار بریم. شما صرفا به مفهوم توجه کنید:
چون کسی را خار در پایش جهد
پای خود را بر سَرِ زانو نهد
وز سَرِ سوزن همی جوید سرش
ور نیابد، میکُند با لب تَرَش
خار در پا شد چنین دشواریاب
خار در دل چون بود؟ وا دِه جواب
خار در دل گر بدیدی هر خَسی
دستْ کِی بودی غمان را بر کسی؟
کس به زیر دُمِِّ خر خاری نهد
خر نداند دفع آن، برمیجهد
برجهد، وان خار محکمتر زند
عاقلی باید که خاری برکَند
خر ز بهر دفع خار از سوز و درد
جُفته میانداخت، صد جا زخم کرد
آن حکیمِ خارچینْ استاد بود
دست میزد جابجا میآزمود
بله، روانپزشک کسیست که به دنبال خار در دل است. جالب است که در قدیم به کسی که در انواع علوم سرآمد بوده، حکیم میگفتند. امروزه در میان انواع رشتههای طب، این روانپزشک است که باید از انواع علوم_از علوم طبیعی گرفته تا علوم انسانی_ سردربیاورد(البته اگر چنین کند…)
شب بود و چشمان پدرم خسته. میخواست راهی مزرعه شود و گندمها را آبیاری کند. ناخودآگاه، برخاستم تا او را برسانم. چرا؟ چرا این کار را کردم؟
در میانهی راه بود که بر صندلی شاگرد، خوابش برد. رضایتی ترسناک از ایدهی ابتدایی خود داشتم:”نکند در راه به خواب رود و بعد… ” پیش خود میگفتم:” خوب شد آمدم وگرنه… ” این گونه به ستایش خود پرداختم. اما آیا لزوما اتفاقی میافتاد؟ نمیدانم…
بگذارید صادق باشم. راستش را بخواهید در همان لحظه که پدرم گفت چه برنامهای دارد، پیش خود فکر کردم که:
“ببین، ببین چگونه برای نان ما کار میکند! حال تو فکر میکنی با چهار کلمه درس خواندن و گذراندن چند کشیک در ماه شاخ غول میشکنی؟!” این گونه بود که کار خود را بیارزش و خود را تحقیر نمودم. از سویی برای سرپوش گذاشتن بر یاس ناشی از این تحقیر، به شکلی جبرانی و تکانشی برخاستم و او را رساندم و در نهایت با انکار این خودتحقیری و بخشیدن نوعی حس قداست به خویش، به ستایش و تحسین خود نشستم.
حقارت، خودشیفتگی جبرانی، حقارت، خودشیفتگی جبرانی و… چرخهای معیوب که جز تزویری به ظاهر مقدس، محصولی ندارد.
مهری از او میطلبیدم که در این همراهی به دست آوردم. اما آیا این درخواست من واقعی بود؟ آیا واقعا مهر او را میخواستم یا تحسینی برای خود در خدمت خود شیفتگی خویش؟!
چه بسیار پیش میآید که کاری را با تصور خدمت به خلق یا دادن عشق و محبت خود به عزیزی انجام میدهیم، غافل از اینکه در چرخهای معیوب قدم گذاشتهایم که ما را در گردابی پرآسیب فرو خواهد برد؛ گردابی گلآلود که خلوص آخرین چیزی است که میتوان به آن نسبت داد، گرداب توقع.
اما از حق نباید گذشت. چه بسا اگر همین چرخه روی نمیداد، نیمه شب با خبر وحشتناکی از خواب بیدار میشدم.
بدین ترتیب نمیتوان با رویکردی تحلیلی و اخلاقی چنین فرایندی را صرفا نکوهش کرد. بلکه شاید بهتر آن باشد که به عنوان بعدی از ابعاد روانی_رفتاری بشری به آن نگاه کنیم که نه سیاه است و نه سفید؛ خاکستری، تلفیقی از خیر و شر.
کتب روانپزشکی معمولا اصلی کلی را دربارهی کارآمدی رفتار مطرح میکنند:
اگر آن رفتار فعالیت[اجتماعی، شغلی و…] فرد را مختل میکند، نیازمند مداخله است. در غیر این صورت میتوان بیشتر به این فرایند اندیشید و صبر کرد.
به همین خاطر، با خود میگویم که اگر چنین رفتاری کارآمد است و در طول تاریخ تکاملی بشر با او باقی مانده و در عین حال در سامان دادن و پایدار کردن نسبی روابط او موثر است، چرا باید به دنبال تغییرش باشم؟
با این حال، پای یک سوال دیگر پیش میآید: تکلیف زندگانی راستین چه میشود؟ تکلیف آن عشق خالصانه، آن چه طفیل هستی آنند آدمی و پری(+)، چه میشود؟ آیا صرفا یک خیالپردازی ادبی بوده است؟ آیا میتوان به ایدهی فرویدی تلفیق عشق و نفرت(اینکه احساس ما با دیگری همواره تلفیقی است از عشق و نفرت +) دل بست و دیگر دست از سر عشق خالصانه برداشت؟
خودم هم نمیدانم چطور از اینجا سردرآوردم…
سکوت، صدای جیرجیرکها، این سو و آن سو پر میزنند…
در آسمان شب خفاشهای کوچک…
ستارگان در اوج انگار چیزی میگفتند…
نه، چیزی در درون من بود…
گویی ستارهها قبل از رسیدن به من، مبدل به من میشدند و آنگاه به جای ادراک واقعیت آنها، من، خویشتنی از ستارهها میآفریدم و تجربه میکردم…
گویی با چشمانم نه ستارگان را، که خود را میدیدم…
چه سحری است در این چرخش؟ رقصی است از هم آغوشی من با من…
سحرگاه بود. بر سرانگشتان بوتههای گندم، شبنم نشسته بود.

میخواستم آب گندم را تنظیم کنم. به میانهی خنکای سبز گندمزار رفتم. چه تسکینی…
پشت ترک موتور پدرم به سرکشی مزارع رفتم.

حدود هشتاد هکتار را با موتور گشتیم. موج گندمزار مرا به یاد سکانسی از فیلم باد ما را خواهد برد از کیارستمی انداخت.

چندین عکس گرفتم. میخواستم تجربهی آن لحظات را همانگونه که هست، ثبت نمایم. بیهیچ بیش و کم.
مگر میشد؟
زان پس تنها چیزی که منطبق بر واقعیت آن لحظه بود، همان تکه عکس بود. نه بیشتر.
چرا تجربهی انسانی و بازنمایی آن در فرایند حافظه، قرار نیست نزدیکی چندانی با خود آن رویداد داشته باشد؟
بله، این ماجرا مملو است از ملاتی که حافظهی تکه و پارهی ما برای پر کردن جای خالی خود از آنها بهره میجوید. این گونه یک رویداد را نه آنگونه که هست بلکه آنگونه که میخواهیم(و این غالبا خواستی ناخودآگاه و خارج از دایرهی عاملیت و ارادهی محدود ماست) به خاطر خواهیم آورد.
اتاقک…
تنهایی…
سبز، آبی، سیاه، پیچ در پیچ بر زمینهای سرخ مانند خون…
پرتویی درخشنده از دریچهی کوچک رو به آفتاب بر چرکی فرش کف اتاقک افتاده بود…
ذرات غبار، از پلکان این پرتوها بالا میرفتند…
به کجا؟ نمیدانم…
به هواداری او ذرهصفت رقصکنان
تا لب چشمهی خورشید درخشان بروم
حافظ
دیوارهای بخش روانپزشکی، نقش آینه را بازی میکنند. آینهای از روان پرتشویش آدمی؛ جریانی پر آشوب که گاه آرام میگیرد و در گوشهای به ضرب دارو یا ECT سکون مییابد. اما گاه نیز راه خود را به مجرای هنر باز میکند…
.
.

بهار…




خانهباغ برایم مامنی است در میان آشوبهای زندگی شهری؛ زندگانی در قفس برای کودکی پرنده که تمام بچگی خود را در دشت و صحرا دویده…
اگر مغز ما آن قدر ساده بود که مغز ما میتوانست آن را بفهمد، آنگاه مغز ما نمیتوانست ان را بفهمد. یوستین گوردر +
زنی را با کاتاتونیا آوردند. قبای سکوت را به تن کرده بود و جیک نمیزد. خیره به نقطهای بود. دستانش را به هر شکلی در میآوردی، مانند موم، همان شکل را میگرفت.
پروندهاش را مطالعه کردم. گویا قبل از بستری، از همسرش کتک خورده بود. و بعد این حال را پیدا کرده بود. طبعا کتک خوردن از همسر علت کاتاتونیا نیست و احتمالا زمینههایی از اختلالات ماژور(+)روانپزشکی را داشته و دعوا صرفا آتش را شعلهور کرده است.
هر چه سعی کردم با او ارتباط بگیرم، نشد که نشد…
در نهایت آزمایشهای لازم را فرستادم و با استاد هماهنگ کردم و داروهایش را تنظیم کردیم.
از خود میپرسیدم: آیا ممکن است روان انسان را شناخت؟
باز این حرف کانت مانند پتک به سرم نشست:
روانشناسی علم ناممکن است. کانت
این روزها انگار خود را گم کردهام. اهدافم روشن نیست. انگیزههایی پراکنده دارم. احوالی پر تشویش و نسبتا بیثبات را تجربه میکنم. برنامهای مدون و استراتژی خاصی ندارم. در نوعی تعلیق، صرفا روزها را سپری میکنم. وضعیت جالبی نیست. صرفا تحمل میکنم…
در یک سیستم معیوب، اگر فردی بخواهد عملکردی درست و استاندارد بروز دهد، نه تنها مقبول نمیشود که سرنوشتی جز تجربهی طرد شدن نخواهد داشت.
اگر به ویژگی هوموستاز سیستم در مواجهه با چالشهای مختلف درونی و بیرونی بنگریم، در مییابیم که سیستم ناچار است به هنگام رویدادن هر چالش، خود را به شکلی سازگار سازد که شانس بقای بیشتری بیابد. فرایند خودسازماندهی سیستم نیز در گرو همین امر است؛ در مواجهه با هر تغییری، سیستم خود را طوری سامان میدهد که بتواند تعادل نسبی و بقای خود را حفظ نماید و بدین ترتیب در ساختار و عملکرد جدیدی که یافته است، ممکن است تغییراتی نسبی نسبت به سامان قبلی دیده شود.
با این استدلال میتوان بسیاری از علائم اختلالات روانی را محصول خودساماندهی و تلاش سیستم پیچیدهای چون انسان مهت حفظ هومئوستاز دانست و چنین انگاشت که لزوما حذف این علائم به فرایند درمان کمک نخواهد کرد.
در سطوح کلان سیاسی و اجتماعی نیز مصداقهایی میتوان یافت که موید این ایده باشند؛ در ادارهای که اکثر اجزاء به شکلی مختل در حال فعالیتند و به عنوان مثال هر کس با برقراری رانت و گرفتن رشوه و… کار خود را پیش میبرد، اگر فردی ناگهان به عنوان یک جزء خاص بخواهد رفتاری اخلاقمدار و رویکردی استاندارد، مطابق قانون داشته باشد، مبدل به مهرهای مخل فعالیت سیستم خواهد شد. بدین ترتیب خود سیستم او را از دور خارج خواهد کرد تا بتواند با عملکرد معیوب خویش دست کم بقای خود را حفظ نماید.
بعد از کلاس و درمانگاه، به کتابخانه آمدهام. حدود ظهر برق خانه میرود(از برکات این نظام مقدس) و خانه به یکی از طبقات جهنم مبدل میشود. به همین خاطر ترجیح میدهم ظهرها را در کتابخانه بیمارستان بمانم و به کارهایم بپردازم. فعلا، قهوه به دست پشت میز نشستهام.