دو ماه آتی را در بخش جراحی می گذرانیم. پیشتر در سفرنامهام به همدان گفته بودم که چه حسی نسبت به رشتههای جراحی دارم… امیدوارم که بتوانم این دو ماه را تحمل کنم.
بارها در اتاق عمل کنار دست جراحان مختلف ایستادهام، از جراح مغز و اعصاب گرفته تا جراح زنان و ارتوپدی و چشم و عمومی و… . از همان ابتدا حس چندان خوبی به فضای اتاق عمل نداشتم. با این حال به خود میگفتم:” نمیتوان صرفا بر اساس حس و حدس پیش رفت. باید بروی و تجربه کنی و ببینی آیا واقعا به کار این رشتهها میآیی یا نه؟” به همین خاطر کارهای عملی زیادی را انجام دادم. با این همه در اواخر دوران اکسترنی(سال دوم کارآموزی پزشکی) تقریبا مطمئن بودم که نمیخواهم یک عمر را در فضای اتاق عمل باشم.
امروز مضطرب و حواسپرتم. کارها را نیمهکاره رها کرده و به سراغ کاری دیگر میروم. یک سر هستم و هزار سودا. جالب است که ناگهان احساس کردم میل به مطالعه هیچچیز ندارم و نمیخواهم حتی به یکی از موضوعات مورد علاقهی همیشگی خود نیز بپردازم. به راستی حال آدم به چه چیزی بند است؟ خندهدار است. نیست؟
مدتی است که بیش از پیش سیاست را دنبال میکنم. به نظر میرسد که مردم ایران بیش از حد لازم درگیر سیاستاند. البته نمیتوان گفت. شاید مردم دیگر کشورها در این کار تفریط میکنند. بالاخره مگر میشود که ما اشتباه کنیم؟
اخبار جنگ را شنیدم. نمیدانم باید خوشحال باشم یا ناراحت، امیدوار باشم یا ناامید…
این ماه چیز زیادی ننوشتم. نه حوصلهی زیادی داشتم و نه تمرکز کافی. بگذار سکوت هم چیزی بگوید…
گاهی از کلمات گریزان میشوم. گویی تنها نتهای شوپن است که میتوانند آرامم سازند: لینک