خاطرات و تاملات اسفند ۱۴۰۳
۳ فروردین ۱۴۰۴یکم اسفند
امروز قالب وبسایت شخصی خود را بالا آوردم. دقیقا نمیدانم چه چیزهایی در آن خواهم نگاشت.
دوم اسفند
امروز کشیک بخش نوروعفونی بیمارستان شریعتی هستم. بامداد است و در انتظار فردایم. کشیکی دیگر. در طول روز چندین بیمار دیدم و به دانشجویان سال پایینی، معاینات دستگاه عصبی را آموختم. عادت دارم که پس از نوشتن طرح کلی موضوع مورد بحث، مانند معاینات و آموزش به آنها، کاغذ را با ذکر تاریخ، امضا کرده و از آنها نیز امضا میخواهم. اینگونه علاوه بر ثبت نوعی یادگاری، گویی از آنها تعهدی میگیرم که مطلب را به خاطر بسپارند.
نهم اسفند
امروز کشیک اورژانس اطفال بوده و هستم. بیماران بدحال زیادی داشتم اما در کل از پس ماجرا برآمدم.
.
.
.
دخترک پنج ساله، به تازگی یتیم شده بود. گفتن این واژه آسان است، اما هضم آن دشوار، و برای من تا حد زیادی شرم آور. کیست که نخستین قهرمان و عشق زندگی یک زن است؟ کیست که یک دختر در سرآغاز زندگیش تمام نیروهای طبیعی و ماوراءالطبیعی را از آن او میداند و خود را مالک او؟
فقدان پدر، گویی عنصری از عناصر سازندهی یک زن را نابود میسازد و او برای شکل دادن جهان خود، به ناچار دست به سازش با عدم تعادل مابقی عناصر میزند تا حتی به زحمت هم که شده، آنچه را که از دست داده، جبران نماید.
اضطراب، این غول هزارپای بیتاب که لحظه به لحظه در تک تک شریانهای زندگی روانی فرد در حال جوش و خروش است، حاصل یک چنین عدم تعادلیست که بر شالودهی ژنهای مستعد_ساز مینشیند. افسردگی، این دیو کرخت خاکستری رنگ که هوای مه آلود بازدمش در هر آه خود، پوست کشیده و تابناک روزهای آفتابی را پلاسیده و تیره میکند، محصولی دیگر است.
گاه از خود میپرسم: به چه جرمی؟ عدالت پس کجاست؟ چرا او؟ باید این موضوع رابه خاطر سپرد و از خدا پرسید.
چشمانش گود افتاده و دستان لاغرش به رعشه. وقتی با او سخن میگفتم، کالبدش به پوستهای تو خالی میمانست که عاری از روح است و زوزههای باد سرد یاس از عمق سوراخهای چشمان سیاهش، خیره، به ژرفنای جان من نفوذ میکرد، چنان تیری از یخ که بر قلب گرم و سرخ یک کودک بنشیند.
آری، زیستن بس تلخ است و رنج آور. اما برای او، شکوه و گلایههای این چنین، معنای چندانی نداشت. گم کرده بود. بخشی از خود را گم کرده بود. تصویر پدر را. اوست که در او زندگی میکند اما به لمس نمیآید. کیست که فراموش کند لبخند سرخ و بوسهی گرم پدر را؟ گاه برای خود متاسف میشوم که حتی نمیتوانم رنج او را تصور کنم چه رسد به اینکه بفهمم یا درک نمایم. چرا اینقدر ناتوانم؟
دهم اسفند
به کتابخانه آمدهام تا کمی مطالعه نمایم.
.
.
.
اخیرا محتوایی در یوتوب و اینستاگرام رواج یافته که در یک ویدئو فردی مشغول ترکاندن و تمیز سازی انواع جوش و آکنه و تخلیه آبسه و کارهای این چنینیست. تعداد بازدیدهای این ویدئوها میلیونیست و فکر نمیکنم همهی این افراد مایل به یادگیری اصول مراقبتهای بهداشتی پوست، آنهم به شکلی بیصدا و بدون گفتن یک کلمه نکتهی آموزشی باشند. دست کم درمورد من که چنین بود.
حال سوالی پیش میآید که چرا؟ چرا ترکاندن جوشهای پوستی و تخلیهی آبسه میتواند این تعداد دنبال کننده و طرفدار داشته باشد؟ طوری که حتی عروسکهایی مخصوص این کار ساخته شده است.
افراد بسیاری هستند که جوش های پوستی اطرافیان خود را هنگامی که در کنارشان نشستهاند میترکانند و علی رغم حس چندش آوری که تجربه میکنند، از آن کار لذت میبرند. گویی با دیدن آن ضایعهی پوستی، تنشی درونی را احساس میکنند( نوعی وسواس فکری اضطراب زا) که تنها با ترکاندن آن ضایعه و تخلیه اش تسکین مییابد.
تیمار کردن در بسیاری از گونههای جانوری به خصوص نخستیها شایع است و از آن به عنوان راهی برای برقراری و تثبیت روابطشان استفاده میکنند. این رفتار محدود به اعضای یک گونه نمیشود و در گونههای متفاوت نیز چنین چیزی دیده میشود. پرندگانی که بر سر و کول کرگدنها، زرافهها، گاومیشها و اسبهای آبی بالا و پایین میپرند و از انگلهای پوستیشان تغذیه میکنند به وسیلهی این رفتار با آنها نوعی همزیستی را شکل میدهند.
با این اوصاف تیمار کردن، علاوه بر کمک به بهداشت پوستی هر فرد از اجتماع و پیشگیری از بیماریهای محتمل، میتوانسته به برقراری پیوندهای مختلف اجتماعی نیز کمک کند و شاید به همین دلیل باشد که در گونهی ما نیز باقی مانده است. رفتاری که به شکل وسواسگون انجام میگیرد.
دیدن جوش(وسواس فکری)……. اضطراب و تنش……… تخلیهی اجباری جوش
اگر برایتان سوال شده که چرا این موضوع را در این جا نوشتهام، باید بگویم که خودم هم دلیل قانع کنندهای برای این سوالات چرت و پرت روزمرهام ندارم.


سیزدهم اسفند
مارکوس اورلیوس میگوید:
آیا تو خواهان ستایش مردمی هستی که ساعتی سه بار خود را نکوهش میکنند، مردمی که خود را تحقیر میکنند؟ آیا میخواهی کسانی را راضی کنی که حتی نمیتوانند خود را راضی کنند؟ و چگونه یک انسان میتواند از خودش راضی باشد، زمانی که تقریبا از هرکاری که میکند، پشیمان است؟
پانزدهم اسفند
امروز سومین روز از کشیکهای پی دی پی من است. خسته و کرخت شدهام. بیحال و بیحوصله، انگیزهی انجام کار خاصی را ندارم. تازه یک بیمار را دیدهام و قهوه به دست به اتاق آمدهام.
.
.
.
حدود یک سال از دورهی اینترنیام میگذرد. امروز سومین روز اقامت پیوستهام در بیمارستان به عنوان اینترن کشیک است و یکی از دوستان پیشنهاد داده که فردا را به جایش کشیک بایستم. در این مکافات اقتصادی و دوران آشفتهی دانشجویی به پولش احتیاج دارم اما نمیدانم بدنم یارای انجامش را دارد یا خیر.
در شرایط کنونی کمتر کسیست که بی آنکه از امیال و خواسته های خود بگذرد بتواند دوام بیاورد. سطح توقعات این روزهایم صرفا در حد بقاست. بدین معنی که تمام کارهایم نه برای پس انداز یا خرید لوازم مورد علاقه یا حتی مورد نیاز انجام میگیرد بلکه این تعداد کشیک را قبول میکنم تا صرفا از پس مخارج روزمرهام آن هم به کمک خانواده برآیم.
ناشکر نیستم. احتمالا طبیعت چنین میخواهد. واضحا زیستن در چنین کشوری با این وضع حکومت و جامعه چنین شرایطی را ایجاب میکند و طبیعت نیز در این شرایط از ما چیزی جز بقا نمیخواهد.
اما آیا این بدین معناست که هیچ نیازی به تلاش در جهت تغییر شرایط نیست؟ آیا بایست به این بیت حافظ که میگوید:
رضا به داده بده وز جبین گره بگشا که بر من و تو در اختیار نگشادست
اکتفا کرد؟
همان طور که پیش آمدن شرایط مختلف برای موجودات در ذات طبیعت است پاسخ آنها به هر مورد نیز خارج از ذات طبیعت نیست. بنابراین نحوه ی مواجههی انسان ایرانی با وضع کنونیست که بر بقا و کیفیت زیست او تاثیر خواهد گذاشت. حال آیا میتوان مانند حافظ ادعا کرد که:
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
آیا انسان چنان ظرفیتی دارد که در جهت نیل به اهداف و کامیابی امیالش چرخ را بر هم بزند؟ آیا اصلا بشر از قوهی اختیار یا ارادهی آزاد برخوردار است؟
حتی اگر صرفا به ژنها و چارچوب نسبتا پایداری که برای افکار، احساسات و رفتار ما میسازند، بنگریم از همین ابتدای کار در مییابیم که انتخابهای هر فرد از محدودیتهایی که ژنهای او برایش ایجاد میکنند، فراتر نمیرود. کافیست فردی را تصور کنید که مبتلا به سندرم داون است. آیا اختیار او فراتر از ژنهایش خواهدبود؟ به همین ترتیب میتوان دربارهی فردی معمولی نظر داد.
همچنین اگر محیط را در مسئلهمان لحاظ کنیم، با در نظر گرفتن فشارهای اقتصادی سیاسی و… کنونی، آیا یک فرد ایرانی قادر خواهد بود هر آنچه را که برمیگزیند بدست آورد؟
در اینجا باید متذکر شد که مفهوم اراده عمیقا به مفهوم آزادی پیوند خورده است. اگر برآنیم که یکی را تا حدی واکاوی کنیم، ناگزیر بایست به سراغ دیگری برویم. آیا انسان آزاد است؟
سارتر میگوید: “انسان محکوم است به آزادی”
وقتی که او از واژهی “محکوم” سخن به میان میآورد یا میخواهد عبارتی طنزآلود را به کار برد و مخاطبش را لحظهای دست بیندازد یا طوری احمق بوده که تناقض بارز میان حرفهایش را درک نکرده است. بعید میدانم دومی چندان صادق باشد.
اگر آزادی را در دو سطح اجتماعی، آنچه که با آن جوامع و حکومتها دست افراد را در براوردن خواسته ها و امیالشان آزاد بگذارند، و سطح فردی، آن چه که فرد را از امیال، عواطف و احساساتش رها سازد در نظر بگیریم، اولی شاید تا حدی ممکن باشد اما دومی خیر. آیا انسان هرگز از دست امیال خویش رهایی مییابد؟
تصور انسان از آزادی خویش شاید محصول فرایندهاییست که در مغز او پردازش میشود؛ فرایندهایی که ساخت و پرداخت شبکههای نورونیست.
حال به من بگویید، آیا نورون ها خود اختیار و آزادی دارند که برای انسان به ارمغان آورند؟ یا اینکه تنها تصوری از آن را میسازند؟ باید گفت که احتمالا بله. برساختن تصور آزادی که شاید بتوان آن را نوعی وهم یا Illusion انگاشت دقیقا زیر سر همین شبکه های نورونی پدر سوخته است، که گویی قرنهاست با مسئلهی مغز و ذهن، ما را سر کار گذاشته اند.
گروهی از فلاسفه و دانشمندان از قدیم تا کنون این دو را جدای از هم میدانستند و گروهی پیوسته و درهم. با پیشرفتهای علوم اعصاب کفهی ترازوی گروه دوم بیشتر چربیده و دیدگاه عمومی کنونی در بارهی مسئله مغز و ذهن نوعی مونویسم مادیگرایانه است که کارکردهای خاص ذهنی و روانی را محصول فرایندهای الکتروبیوکمیکال مدارهای مغزی میداند.
شاید بتوان با استفاده از فرهنگ واژهی علم سیستمهای پیچیده گفت که “روان و فرایندها و محتویات آن در واقع نوعی محصول نوپدید حاصل از پردازش شبکههای مغزیست که علاوه بر تاثیر گرفتن از این مدارها بر آن ها نیز تاثیر میگذارد” و قس علی هذا.
با این اوصاف انسان نه تنها آزادی و اراده آزاد و اختیار ندارد بلکه آنچه که از اینها تجربه میکند چیزی نیست جز مشتی تجربهی وهم آلود.
در وهلهی نخست گرفتن چنین نتیجهای هیجان انگیز است اما هر چه که بگذرد ترسناکتر هم میشود. زیرا رفته رفته انسان به قوانین، آداب و رسوم و سازوکارهای اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، قضایی و.. ای پی میبرد که محصول قرنها پیش فرض گرفتن ارادهی آزاد، این وهم کهن است و عواقب این آگاهی میتواند انقلابی در تمام پندارههای اخلاقی دینی و غیر دینی ایجاد کند. به همین خاطر هنوز که هنوز است در مهی از انکار به سر میبریم و مایل نیستیم بی اختیاری خود را بپذیریم.
سوالی دیگر که پیش میآید این است که آیا با پیش فرض گرفتن بی اختیاری انسان و فقدان ارادهی آزاد او تنها نتیجه این میشود که همه چیز همین است که هست و تغییر ممکن نیست؟ یا باید گفت هیچ کس نمیتواند در شرایط کنونی تحولی ایجاد کند چرا که همه چیز را ژنهای او در برهم کنش با محیطش رقم میزنند؟
نکته ای که میبایست بدان توجه کنیم در نظر گرفتن ساز و کارهای طبیعت در معنایی گسترده تر است. یعنی حتی همین تجربه های وهم الود برساخت جوامع بشری را جزئی از طبیعت در نظر بگیریم و نه چیزی مصنوع و خارج از آن.
بدین ترتیب با توجه به چارچوبی که برهم کنش ژنها و محیطمان از حافظه، توجه، تمرکز، عواطف و…در جهت مواجهه با هر مسئلهای در طبیعت برای ما میسازند که محصول آن محدودهای است از گزینه های ممکن تا سرانجام در میانشان به تحلیل و تفسیر خاص خود بپردازیم و نهایتا یکی را بر گزینیم.
این انتخاب بر اساس ساز و کارهای طبیعت ممکن است تغییری شگرف در نحوهی مواجههی ما با شرایط محیطی پیش آمده ایجاد کرده و حتی باعث شود طوری بر محیط تاثیر بگذاریم که آن را دچار تحولی عظیم مانند بعضی از انقلابها کنیم. پس
آیا انسان اختیار دارد؟ گمان نمیکنم.
آیا آزاد است؟ گمان نمیکنم.
آیا اراده دارد؟ ارادهی آزاد را که گمان نمیکنم اما اراده ای محدود به طبیعتش، فکر میکنم بله.
آیا توهم اراده پدیده ایست مضر و خطرناک؟ گمان نمیکنم. زیرا تا کنون با گونهی ما باقی مانده و به نظر نمیرسد که به سادگی قصد از بین رفتن داشته باشد. از طرفی تصور داشتن اراده و آزادی انسان را بر آن میدارد که از حداکثر ظرفیتی که برهم کنش ژنها و محیط برایش ساختهاند بهره ببرد. آیا این موضوع در نوع خود به بقا و تولید مثل او کمک نمیکند؟
با ایجاد دگرگونیهای کوچک و بزرگ چه فرد و چه اجتماع بشری میتوانند تجربهی زیستهی متفاوتی برای خود رقم زند اما نه با به کارگیری آزادی اراده و اختیار بلکه در چارچوب ایجاد شده توسط ژنها و محیط او.
پس آیا اکنون کاری از من ساخته است؟ یا باید بپذیرم که این آش، آش کشک خالهام است؟ آیا باید بگویم که انسان اختیار ندارد و قادر نیست هیچ تغییری در خود و محیطش ایجاد کند؟
بیایید این طور نگاه کنیم که اگر قادر نبودیم و این ظرفیتها در سازهی پویای بیولوژیک ما نبود و قرار نبود بتوانیم به کمک محیط از آن در تغییر شرایط بهره ببریم، آیا اصلا چنین ایدهای به ذهنمان میرسید؟ مولانا میگوید:
این طلب در تو گروگان خداست زان که هر طالب به مطلوبی سزاست
شاید نتوان چرخ را بر هم زد. شاید نتوان آسمان را به زمین دوخت. لیکن شاید بتوان با پی بردن به ظرفیتهای فردی و اجتماعی تغییراتی مفید برای خود و اجتماع حاصل کرد.
همچنین از فواید این نتیجه گیری فرونشاندن اضطراب و یاس زندگی روزمرهی پر آشوب کنونیست. زیرا اضطراب به قول کیرکگور محصول(تصور) آزادی ست. اگر آزاد نباشیم که با اختیار تمام راهی را برگزینیم و آگاه باشیم که ظرفیتهای ما محدودیتهایی نیز دارند، دلیل زیادی نمیماند که نسبت به هر مسیر پیش رو مضطرب بمانیم. هرچه که لازم باشد و اقتضای طبیعت، پیش میآید و احمقانه است که نسبت به هر مسئلهی آینده مضطرب و از هر پیشامد گذشته مایوس باشیم. این گونه شاید بتوان با آغوشی بازتر و حتی خطرپذیری بیشتر به سمت تغییر رفت. زیرا دیگر افکار وسواس گونه قرار نیست ما را از پا در بیاورند.
شانزدهم اسفند
آیا افکار کنونی من ساده و پیش پا افتاده اند؟ آیا نوشتههایم، ناقص و خامند؟ اگر کسی نوشتههای مرا بخواند چه حسی پیدا میکند؟ آیا نوشتههایم این ظرفیت را دارند که دیگران را به تفکر وا دارند؟ از نظر ادبی، نوشتههای من چه جایگاهی دارند؟بهتر نیست کار نوشتن و اندیشه ورزی را کنار گذاشته تا اهل فن آن وارد عمل شوند؟ آیا تفکر و نوشتن به این شکل، از من دلقکی مضحکهی خاص و عام نخواهد ساخت؟
تاکنون که کمتر به انتشار نوشتههایم میپرداختم، چنین سوالاتی برایم مطرح نبود اما اکنونف با توجه به پیش آمدن این سوالات، کمی دو دل شدهام. ممکن است بعد از چند سال غالب نوشتههای خود را بیارزش و فاقد فرم و محتوایی خاص قلمداد کنم. حتی ممکن است آنها را طوری پیش پا افتاده بینگارم که در نهایت به تمسخر خود امروزیم بنشینم.
اما مسئله این است که برای آبدیده شدن، چکش خواری لازم است. به قولی، بسیار سفر باید تا پخته شود خامی. همانگونه که مهارت رانندگی و شنا مستلزم کوشش و ممارست بسیار است، نوشتن و اندیشه ورزی نیز از آنجا که بیشتر مهارتند از این قاعده مستثنا نیستند. بدین ترتیب باید وارد عمل شد و کمال طلبی را کنار گذاشت.
گر مرد رهی میان خون باید رفت
وز پای فتاده سرنگون باید رفت
تو پای به ره در نه و از هیچ مپرس
خود راه بگویدت که چون باید رفت
عطار
هجدهم اسفند
تاکنون کشیک بدی نبوده و تنها یک بیمار داشتهام آن هم با حال عمومی نسبتا خوب. به میزان کافی خوابیدهام و اکنون قهوه به دست به کتابخانه آمدهام و در گوشهای کز کرده و آماده برای مطالعهی کتاب “منشا آگاهی” از جولین جینز هستم. آگاهی مفهومیست که مدتها برایم مورد سوال بوده است.
همه چیز با این سوال شروع شد که آیا همیشه میدانم که چه کاری را انجام میدهم؟ آیا همیشه آگاهم و کارهایم را آگاهانه انجام میدهم؟ وقتی به مفهوم ناخودآگاه رسیدم و کمی دربارهی آن مطالعه کردم، این پرسش که “واقعا آگاهی چیست؟” در ذهنم پر رنگتر شد. با توجه به مطالعاتی که تاکنون داشتهام این نتیجهگیری ابتدایی را در سر دارم که:
بایست آگاهی را از توهم آگاهی افتراق داد. در واقع شاید بتوان گفت که آگاهی عبارت است از برایند فعالیت همزمان حافظه، تمرکز، توجه و ادراک با به کار گیری زبان در لحظهی اکنون که به صورت تجربهای پیوسته و یکپارچه از عواطف، حواس و اندیشههای فرد فهم میشود. این فهم در هالهای از وهم گرفتار است که درک آگاهی را پیوسته، همه جانبه و کاملا در دسترس جلوه میدهد. به عبارتی، بیش از آنکه با قاطعیت بتوان گفت آگاهی برایندی پیوسته، همه جانبه، و در دسترس از فرایندهای مختلف شناختیست، شاید بتوان گفت که ادراک موهوم ما از آگاهیست که آن را این چنین بازنمود میسازد.
این فهم ابتدایی من از مفهوم آگاهیست. تا ببینیم به تدریج و با مطالعات بیشتر چگونه تغییر خواهد کرد.
آیا برای تعقل، همواره نیازمند آگاهی هستیم؟ به عقدهی جینز، تعقل طیفی از فرایندهای طبیعی تفکر در زندگی روزمره است که نیازمند آگاهی نیست.
منطق به عقیدهی جینز، عبارت است از، علم توجیه کردن نتایجی که با تعقل طبیعی به انها رسیده ایم. به عبارتی، برای دستیابی به حقیقت عینی، چگونگی درست اندیشیدن را به ما میآموزد.
.
.
.
همین چند دقیقه پیش بود که با یکی از دوستان دربارهی موضوع “عقاید غیر عقلانی افراد عقلانی” بحث میکردیم. ایدههایی مطرح کردم که شاید بعدا دربارهشان بنویسم. اما موضوع مهمتری که به ذهنم رسید، این بود که آیا این ایدهها را آگاهانه برگزیدم؟ واقعیتش را بخواهید، نه! بخشی از آنها را نا آگاهانه، به زبان میآوردم و حین مکالمه با سختاربندی قید و صفت دقیقتر جلوه میدادم و بخشی دیگر را که ناآگاهانه به ذهنم میآمد، قبل از به زبان آوردن، وارد فرایند فوق میکردم. گویی آن ایدهی خاص، از ناکجا وارد سیستم ارزیابی و اصلاح (بگویییم سیستم منطق یا همان سیستم دو تفکر کانمن) ذهن من شده و خروجی اش استدلالهای مطرح شدهی من میشد.
بله، خود تعقل را ناآگاهانه انجام میدادم اما به کارگیری سیستم منطقیام، به نظر آگاهانه میآمد. اما آیا این سیستم هم واقعا آگاهانه کار میکرد؟
بسیاری از مهارتهای نقادانه و تفکر منطقی را به مرور زمان، طوری به کار میگیریم که مانند دوچرخه سواری به هنگام به کار گیریشان توجه زیادی به هرکدام از خرده فعالیتهایش نشان نمیدهیم و نسبت به تمام آنها آگاه نمیگردیم و از همان ابتدا، وقتی که حین تعقل، ناآگاهانه ایدهای به ذهنمان میرسد،یا به شکل ناآگاه یا نیمهآگاه، مهارت مذکور را به کار گرفته، ایدهی خام خود را ارزیابی و اصلاح میکنیم.
پس به نظر میرسد که به کارگیری منطق به عنوان ابزاری در جهت حصول حقیقت عینی از فرایندهای ناآگاه تعقل انسان، چندان وابسته به آگاهی نیست. پس این آگاهی چیست که هم هست و هم نیست؟
بیستم اسفند
تا ظهر خوابیدم. پس از صرف غذا و قهوه، نخستین کاری که بایست انجام میدادم، شنیدن صدای او بود. او که روشنایی این روزهای تاریک من است. حضورش چون سپیده دمی که بشارت دهندهی صبح آشتیست، مرا غرق در گرداب امید نگه میدارد چندان که از این دلخوشی شیرین گریزیم نیست. اوست بذر امید من و نگاهش جوانهای ست که خاکستر دشت سوختهی یاسهایم را به سخره میگیرد.
بیست و یکم اسفند
بر من قلم قضا چو بی من رانند
پس نیک و بدش ز من چرا میدانند
دی بی من و امروز چو دی بی من و تو
فردا به چه حجتم به داور خوانند؟
خیام
.
.
.
امروز صبح به همراه دیگر دوستان نتوانستیم به موقع به درمانگاه برسیم و چند دقیقه تاخیر داشتیم.
استاد مربوطه نیز با نگاهی از بالا به پایین و رویی برگردانده و صدایی بم و محکم، دستمان را یک کاسه کرد و قهرآلود به بیرون اشاره کرد.
بیرون منتظر ماندیم تا آخرین بیمارش را ببیند و بعد به داخل رفتیم. هرچه کوشیدیم که با انواع استدلالهای صحیح و سازگار او را قانع کنیم، نشد که نشد. دست به مغلطه و سفسطه بردیم، باز نشد. در نهایت به این نتیجه رسیدیم که استاد بیش از اینکه به دنبال آموزش نظم و تذکر به ما باشد، مایل به لجبازی بود در هر صورت مرغش یک پا داشت.
از خود پرسیدم: “چه چیزی باعث شده که او این چنین لج بازی کند؟ اینکه ما سه نفر تنها سه یا چهار دقیقه تاخیر داشته ایم؟ چرا این موضوع او را این قدر به هم ریخت؟ چندان که به شکلی تکانشی ما را بیرون انداخت. آیا این موضوع شکلی وسواسگون در ذهن او یافته بود؟ آیا مکانیسمهای دفاعی روانی در رفتار او دخیل بودند؟”
شاید از جایی دیگر خشمگین بوده و این جا که قدرت مانور داشته توانسته خشم خود را به بهانهی تذکر دادن اهمیت نظم اینگونه پر تنش تخلیه کند و بدین ترتیب از مکانیسم دفاعی جابجایی استفاده نماید.
میگفت: “در زمان ما که اینگونه نبود. جرات داشتیم چنین بینظمیای از خود نشان دهیم؟ نظم در پزشکی مهم است. وقتی که من دانشجو بودم، پزشکی مانند پادگان بود. شما نیز باید منظم باشید.”
جالب است که بارها خود او با تاخیر کلاسهایش را آغاز میکند و چند ساعت دانشجویان را معطل نگه میدارد. گویی نظم تنها برای دیگران است. از سویی مایل بود ظلمی را که در دوران دانشجویی در حقش شده به دانشجوی کنونیش روا دارد. به عبارتی، میخواست با ظالمی که او را قربانی خود ساخته همانند سازی نماید. بدین ترتیب ممکن بود از مکانیسم همانند سازی با فرد پرخاشگر استفاده کند.
در خاطرم هست که معلم ادبیات دبیرستانمان میگفت: “چه بهتر که ظلمی که کشیدم، نکنم.”
حال تصور میکنید مجازاتی که برایمان داشت چه بود؟ دو ماه تکرار بخش. میخواست برای سه دقیقه تاخیر، به مدت دوماه برایمان تجدید دوره بزند.
وقتی دیدیم که یک دندگی استاد گل کرده، دیگر اصرار نکردیم و خارج شدیم تا خشمش فرونشیند و در موقعیتی مناسبتر به سراغش برویم.
اما موضوع مهمی که ذهنم را به خود مشغول ساخت، عدالت و انصاف در قضاوت است. آیا منصفانه است که عملکرد سه ماههی دانشجویی را که تقریبا همهی کلاسها، راندها و جلسات آموزشی را به موقع شرکت کرده مگر با اجازهی اساتید و ثبت مرخصی، در برابر سه دقیقه تاخیر نادیده گرفت؟
به طور کلی در نظام ارزیابی ذهنی انسان دربارهی وقایع یک لکهی تیره به خصوص اگر اخیرا رخ داده باشد، میتواند کل داوری او را تحت تاثیر قرار دهد. پدیدهای که به آن Availability Bias گویند. همچنین حتی اگر مدتها با فردی به درستی رفتار کرده باشید میتوان تنها با یک رفتار نادرست کل آن رابطه را به هم ریخت. گویی انسان در ذهن خود بخش منفی ماجرا را آنقدر برجسته میکند که دیگر از دیدن تصویر روشن کلی، یا نیمهی پر لیوان عاجز میماند. به این پدیده Negativity Effect میگویند.
به هر حال منتظریم تا ببینیم اوضاع چگونه پیش خواهد رفت. فعلا میگذاریم و میرویم.
چون عهده نمیشود کسی فردا را
حالی خوش دار این دل پر سودا را
می نوش به ماهتاب ای ماه که ماه
بسیار بتابد و نیابد ما را
خیام
.
.
.
عصر به شیراز رفته و بازگشتم. بچه ها با یک جعبه شیرینی به مطب شخصی اش رفته بودهاند تا دلش را نرم کنند. شیرینی را رد و اسامیمان را پاره کرده تا گزارش ندهد. بوی خود شیفتگی به مشامم میرسد.
بیست و دوم اسفند
دو کودک را همزمان به اورژانس آوردند. هر دو گیج و خواب آلود. صورت یکی برافروخته و گل انداخته بود و دیگری سنگین سنگین نفس میکشید. آن که لپ و غبغبی سرخ رنگ داشت بریده بریده میگفت: “میخواستیم قرص سرماخوردگی بخوریم.”
اما هرکدام یک عدد قرص متادون چهل میلی گرم مصرف کرده بودند.
اشک از چشمان خیره و مردمکهای ریز ثابتش جاری شد و با آن نفسهای سنگین، بغضش ترکید: “میترسم.”
از چه میترسید؟ آیا دقیقا میدانست؟
چه بسیار پیش میآید که در موقعیتی حاد، ترسی در وجود خود حس میکنیم بی آنکه بتوانیم دقیقا منشا آن را مشخص نماییم؛ حسی مبهم که نه اضطرابی مداوم و بیمنشا است و نه میتوانیم با قاطعیت از سر منشا ایجادش حرف بزنیم. تنها متوجه میشویم که اتفاقی ناخوشایند در حال روی دادن است و عواقبش ممکن است برای ما و دیگران مطلوب نباشد. همین.
آیا در سن دوازده سالگی به روشنی مفهوم مرگ و خطر وقوع آن را درک میکرد و ترس نابودی او را اینگونه میهراساند؟ مگر قرار است همه چیز آگاهانه و روشن باشد؟ چه بسا عواطفی(ترکیب احساس و فکر) که به شکلی مبهم و حتی گاه خاموش وجود فرد را فرا گیرند و او را متاثر سازند.
آیا از سرزنش دیگران مهم زندگیاش، مانند پدر و مادر میترسید؟ چه بسا تصویر ذهنی این افراد طوری سوپرایگوی فرد را شکل داده باشد که از فرط خود_سرزنشگری و اضطراب مورد قضاوت واقع شدن توسط افراد مهم زندگی به رعشه بیفتد.
اشکهایش جاری بود.
خود را به جای او گذاشتم که با وجود مادری سختگیر و حساس چنین کاری کرده باشم.
نخست خود را زیر شلاق سرزنش خونین میکردم و آنگاه با حسی مبهم از هراس سر و کار داشتم که فعلا هیچ عاقبت مشخصی برایم وجود ندارد و در حال حال حاضر سرنوشتم دست افراد لباس سفیدی افتاده که نه مرا میشناسند و نه معلوم است که خیر یا شر مرا میخواهند. از کجا معلوم که صرفا بخواهند رفع تکلیف کنند و جان و سلامت من برایشان اهمیت داشته باشد؟ از کجا معلوم که با تمام مسئولیت پذیری و رعایت ارزشهای اخلاقیشان موفق به درمان این شرایط مرگبار من شوند؟ خدای من، اگر موفق نشوند چطور؟ چطور میتوانم صبر کنم؟ خدایا، نمیدانم چه خبر است؟ فقط میترسم. نکند بمیرم؟ در این سن؟ خیلی سن کمی دارم. کاش به یک دقیقه قبل از مصرف قرص بازمیگشتم و سریعا فرار میکردم تا هرگز چنین اشتباهی را مرتکب نمیشدم. کاش اصلا آن زمان در جایی دیگر، مثلا در مدرسه مشغول فوتبال بودم. کاش همان لحظه مادرم سر میرسید و حتی شده با کتک کاری دارو را از ما میگرفت. کاش… دیگر چیزی به ذهنم نمیرسد. انگار قفل شدهام.
ترس و اضطراب گاه فرد را به نشخوار فکری وا میدارند. تصور بدترین سناریوهای ممکن چرخهای معیوب را میسازد که اضطراب را میافزاید و اضطراب مجددا به نشخوار میانجامد و… .
حس کردم که او را میفهمم. لااقل میتوانستم وضعش را تصور نمایم. دستی به موهایش کشیدم و لبخندی زدم: “نگران نباش. حواسم بهت هست. نجاتت میدیم.”
کمی آرام شد اما این همدلی من تنها چند قطره بود بر آتشی که زیر خاکستر در حال جوش و خروش بود. پس از دریافت اکسیژن و آمپول نالوکسان، وقتی نفسهایش آزادانهتر و هشیاریاش بهتر شد، آرامش را در شکل لمیدنش بر تخت و آن پاهای افتاده روی هم و نگاهی که غرق در انیمیشنی پر سر و صدا روی گوشی مادرش بودم دیدم. با خیالی آسوده در کنار مادرش لمیده بود. رضایتی شیرین وجودم را فراگرفت.
بیست و سوم اسفند
احساس میکنم قوای اندیشهام کند شده و برندگی لازم را ندارد. تازه از خواب برخاستهام و هنوز قهوهام را ننوشیدهام. گرچه مصرف قهوهی روزانهام چندان زیاد نیست اما گویی نسبت به همین میزان، شرطی شدهام چرا که گمان نمیکنم یک فنجان قهوه در روز مرا معتاد کرده باشد و حدس میزنم وابستگی به آن، بیشتر در اثر شرطی سازی بوده باشد.
این که نوشیدن قهوه به یکی از روتینهای روزمرهام مبدل شده و بلافاصله پس از مصرف سر کیف میآیم و موتور فکرم روشن میگردد، همه نشان از این ماجراست. زیرا جذب قهوه از مخاط دستگاه گوارش بیش از اینها طول میکشد و به گمانم بخش اعظم اثرش دارونماییست.
به راستی ذهن انسان چقدر تلقین پذیر است؟ حتی وقتی نسبت به یک پدیده آگاهیم، باز امکان تلقین پذیریمان بالاست. نقش دارو نمایی در کنترل اختلالات روانی ماژور و مینور چیست؟ این نقش دربارهی بیماریهای جسمی چگونه ارزیابی میشود؟ آیا واقعا آگاهی یا عدم آگاهی نسبت به این اثر نقشی در میزان تاثیرش دارد؟ آیا اخلاقیست که علی رغم عدم آگاهی بیمار، جهت فریب او از دارونما استفاده کنیم؟
.
.
.
با موهای سفید و کم پشت اما ژولیدهی خود، فروشندهی سوپرمارکت بیمارستان به هنگام دم آوردن قهوه، وقتی چهرهاش در میان بخار آب پنهان شده بود، آهی کشید و گفت: “هی! آدمی هیچی نیست. امسال میگذرد و سال دیگر میآید و آن هم میگذرد و سال دیگرش و… ماییم که آب میشویم.”
.
.
.
در بیست و سه روز گذشته هفده کشیک بیست و چهار ساعته را گذراندهام. دیگر نای پیش رفتن ندارم و دلم میخواهد چند روز را پشت هم به شکلی پیوسته بخوابم. هر روز کلاس و درمانگاه و بعد هم کشیک، دیگر رمقی برای درس خواندن باقی نگذاشته و تنها تفریح این روزهایم مطالعه است. گهگاه در اینستاگرام و یوتوب چرخی میزنم. همین و بس.
.
.
.
نیم شب است و فکرم به جایی نمیکشد.
بیست و چهارم اسفند
امروز آخرین کشیک من در اورژانس اطفال است. ماه بعد اورژانس بزرگسالان را میگذرانیم. راستش را بخواهید، کمی مضطربم. زیرا نمیدانم دقیقا چه وضعیتی در انتظارم است. این ابهام اضطرابم را می افزاید.
.
.
.
با یکی از دوستان درباره ی روانپزشکی بحث میکردیم. او که طرفدار پر و پا قرص روش علمی پوپری و متریالیستی متعصب است و هرگونه توضیح خارج از این روش برای پدیدههای جهان را بی ارزش و باطل میداند، روش کار رواندرمانگران و روانکاوان را، خواه روانپزشک باشند یا روانشناس، نقد میکرد. میگفت: “از آن جا که هیچ معیار Objective برای ارزیابی درستی تشخیص و میزان اثر مداخلات خود ندارند، به ناچار گرفتار تلهها و سیاه چالههای ذهنی خود میشوند؛ تلههایی که ممکن است سالها آنها را اسیر خود کند.”
او افزود:” حتی اگر به DSM شان هم بنگری، در مییابی که تنها دارند اختلالات روان را طبقه بندی میکنند و راه به علتشان نمیبرند.”
و در سومین بخش از صحبتهایش به این نتیجه رسید که: “اگر دلایلی نسبتا دقیق در سطح ژنها و مولکولها برای اختلالات روان یافت شود، مانند آن چیزی که درباره ی دمانس و پارکینسون مطرح شده، آن اختلال توضیح داده شده به حوزهی کار متخصصین مغز و اعصاب وارد میشود. به عبارتی، تا زمانی که همه چیز مبهم است و دلیلی عینی و واضح ندارد جایی در رشتهی روانپزشکی دارد و به محض عینی شدن از این حیطه خارج میشود. همچنین ما میدانیم که بیشتر تحولات اساسی در این رشته را افرادی خارج از این حیطه رقم زده اند.”
وقتی صحبت از دارودرمانی شد، گفت: “حتی اگر با اتکا به دارو درمانی اختلالات روانی بخواهیم به عینی بودن نسبی روش کار روانپزشکان تاکید کنیم، شاید در بهترین حالت بتوان این رشته را به عنوان یکی از فوق تخصصهای رشتهی مغز و اعصاب در نظر گرفت.”
حرفهایش برایم قابل تامل بود.
بیست و پنجم اسفند
پس از سه روز کشیک پی در پی حس میکنم روحی در کالبدم باقی نمانده مگر شبحی به هلاکت رسیده که خود را در انبوه تاریک یاس و خستگی، کورمال کورمال به سمت کورسویی وهم آلود از امید میخزاند. حس میکنم نایی برایم باقی نمانده و حتی پس از حدود چهارساعت خواب بعد از ظهر انرژی خود را بازنیافتهام.
.
.
.
جدال یاس و امید، جدال هستی و نیستی، جدال مرگ و زندگی… رنج، رنج، رنج، شاید در تک تک آجرهای این بنا رنج رسوب کرده باشد. بخش آنکولوژی.
.
.
.
تنها لبهایش تکان میخورد و گهگاه پلک هم میزد. به جلو خم شده بود و مدام انگشتانش را به هم میفشرد. موهایش این جا و آنجا ریخته بود.روسری آبی رنگی به سر داشت. آبی، رنگ سلامت. لبهای خشکیدهاش مدام در حرکت بودند. با صدایی لرزان، جملاتی که پایان نمیپذیرفت.
واژههای افلیج! زبان قاصر!
چه چیزی میتوانست رنج او را آشکار سازد جز سیلی از کلام که با جریانی سریع، کاخ پوشالی خویشتن داری مرا در هم میکوبید؟
ناگهان خود را به جای او، روی تخت یافتم. ایستاده روبرویم چند فرد ناشناس با روپوش سفید که میخواهند دربارهی سرنوشتم یاریام کنند. در واقع از کجا معلوم؟ شاید صرفا میخواهند سرم را گرم کنند و واقعیت را پنهان میسازند. بگویید. هر چه هست بگویید. از همان روزی که آن دیو شوم در معده ام لانه ساخت و به این سو و آن سو دست انداخت، فهمیدم که کار تمام است. برادرم نیز قربانی همین دیو شد. اما او تا لحظهی آخر جنگید و اگر، تنها اگر در ابتدای کار آن پزشکان بی سر و پا درست تشخیص داده بودند و جراحی شده بود، خودش میتوانست درمانی برایش بیابد و حتی نیازی به آن کودنها هم نبود.
حال روپوش سفیدی به تن داشتم و روبرویش ایستادم. پاهایم به رعشه افتاده و دردی در کمر حس میکردم. آشوبی در دلم. مضطربم.
بی وقفه و با صدایی در لرزش صحبت میکرد. از آخرین تحقیقاتی که در جهان دربارهی بیماریاش شکل گرفته بود، گزارشی به ما داد و پرسید: “آیا این روشها در ایران هم اجرا میشوند؟”
نمیدانستم، رزیدنتمان نیز اطلاع زیادی نداشت. کمی بیشتر از وضعیتش گفت، طوری که به این نتیجه رسیدم: “خیلی بیشتر از من دربارهی سرطان میداند”. اما او علاوه بر دانش، تجربهی زیسته نیز داشت. پس دوباره نتیجه گرفتم: “خیلی بیشتر از من دربارهی سرطان میداند.”
مدام از برادرش و کارهای تحقیقاتی او میگفت. با اینکه چند سالی از مرگش میگذشت، دخترک طوری پروژهی کاری مشترکشان را ادامه داده بود که انگار برادرش حی و حاضر در جمعمان حضور داشت. باور نداشت که او مرده است و دیگر نیست. گرچه نبود اما نیستیاش را انکار میکرد. کمی بیشتر به حرفهایش گوش دادیم. دیگر صدایش نمیلرزید. آرام شده بود. عکس برادرش را به ما نشان داد و از افتخاراتش گفت. معتقد بود که زمان زیادی ندارد و نباید کارهای برادرش را نیمه کاره رها کند و به هر دری میزد تا امیدی بیابد و تضمینی در دلش جرقه زند که لحظهای بیشتر زنده خواهد ماند.
به راستی، آیا مرگ معنا بخش زندگیست؟ آیا اگر مرگ نبود، دیگر انسان به جستجوی معنا میگشت؟ شاید بتوان گفت که مواجههی انسان با مرگ خود است که از او انسان میآفریند. انسانی که به جستجوی معنایی برای زیست کوتاه خود میگردد، به چه مسیرهایی کشیده میشود! آیا آن روی سکهی اضطراب مرگ، اضطراب یافتن معنا نیست؟
چه میشود که مولانا میگوید:
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود؟
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم؟
چرا انسان باید به دنبال معنا بگردد؟ پوچ یا معنا دار، ناآگاه یا آگا، چه میشود که اینگونه با اضطرار به هر ریسمانی چنگ میزنیم تا مگر نقطهای مستحکم برای تکیه گاه بیابیم؟ آیا در حقیقت به پاسخی میرسیم؟
خیام میگوید:
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا
چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا
معلوم نشد که در طربخانهی خاک
نقاش ازل بهر چه آراست مرا
آیا به پوچی رسیدن، خود نسبت دادن معنایی انسانی به جهان نیست؟ چندان که خیام میگوید:
دنیا همه هیچ و کار دنیا همه هیچ
ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
بیست و ششم اسفند
به تازگی مطالعهی کتاب “درباره ی معنای زندگی” اثر ویل دورانت را آغاز کردهام. در جایی اشاره میکند که به قول ارسطو، همه چیز بارها کشف شده و از یاد رفته است. و گویی معتقد است که پیشرفت یک توهم است.
ویل دورانت در تائید او میگوید: “علم مسیحی، رفتار گرایی، دموکراسی، اتوموبیل و شلوار، پیشرفت یا توسعه نیستند، آنها تغییرند. آنها راههای جدیدی برای انجام کارهای قدیمیاند، خطاهایی جدید در کوشش بیهوده برای فهم اسرار ازلی و ابدی انسان و جهان. در زیر این پدیده های رنگارنگ، ذات امور یکسان میماند. ابزار متفاوت شده ولی غایت یکسان است…”
فکر میکنم محمدرضا سرگلزایی بود که در فایلی صوتی میگفت(نقل به مضمون): “انسانها هنوز بت پرستی میکنند. بتهای سنگی قدیم در معابدی بودند که آدمها برای عبادت به آن جا میرفتند و امروزه همان برندها هستند که انسانها را به پاساژها و مراکز خرید میکشانند. کاهنان پیامبران گذشته بودند و بلاگرها پیامبران امروز.”
وقتی به این صورتبندی مینگرم، ذات جنگ را همان جنگ، ابزار را همان ابزار و حتی ذات جستجوی انسان برای دستیابی به حقیقت را همانند قدیم مییابم. تنها با این تفاوت که شکل هرکدام دگرگون شده است.
پس این همه آشوب و بلوا از چیست؟ چرا انسان امروز، این چنین به خود میبالد و پیشرفتهای سریع و وسیع خود را جشن میگیرد؟
.
.
.
سه روز از مواجههی من با آن دو کودک در اورژانس میگذرد. امروز هر دور را دیدم که در راهروی اصلی بیمارستان به دنبال هم میدویدند. همه جای بیمارستان را گشته بودند و وقتی مرا نشسته بر صندلی در میانهی راهرو دیدند، نزدیک آمدند. سلام و دست دادند. طوری احساس شعف میکردم که دستانم میلرزید. از زمان ترخیصشان که فردای آن روز بود گفتند و به دو رفتند.
چه چیزی برای یک پزشک اولویت درونیست؟ نمیخواهم خود را در میان دوگانهی کلیشهای مغلطهآلود علم یا ثروت گیر بیندازم. منظورم دستاورد درونی پزشک در میدان جنگ با خود و با بیماریهاست. حس قدرت و خداگونگی؟ حس قداست یک ناجی خیر خواه؟ حس آزادی یک بردهی بدهکار؟ یا اگر بخواهیم کمی تزویرگرایانه بگوییم، حس رضایت ناشی از نوع دوستی؟ کدام؟
هرکدام که باشد، دیدن آن دو آنقدر با نشاط و سر حال، بدجور به دلم نشست و باز به حال خود تاسف خوردم که با چنین کشش و علاقهای به این کار، ناگزیر میبایست در این ملکت و تحت حاکمیت یک مشت مزدور جیب گشاد، غم نان را طوری بخورم که گهگاه از آن چه که ارزش انسانی میانگارم فاصله بگیرم. از خود میپرسم: آیا انسانی پایبند به ارزش ها خواهم ماند؟
بیست و هفتم اسفند
شب گذشته نخستین کشیک اورژانس بزرگسالان را گذراندم. وقتی با رنج مردم آن هم در خط مقدم بیمارستان روبرو میشوی ممکن است از خود بپرسی:
چرا انسان باید رنج بکشد؟
اگر به چند هزار سال پیش بازگردیم، میبینیم که انسانها درد و بیماری را به خشم و غضب خدایان یا حتی خدای مهربان یگانه نسبت میدادند و برای پیشگیری از آن، چه قربانیها که نمیکردند. یکی از قربانی های رایج در تمدنی چون وایکینگها، خود انسان بوده است. همچنین در سدههای پیشین از فرورفتن جن و ابلیس و دیو و شیطان به کالبد افراد سخن میگفتند و امروزه، ایدههای پیشین علی رغم کم رنگ شدن، هنوز در ذهن بسیاری از افراد توضیحی برای درد و رنجاند.
اما در دنیای معاصر، که همه چیز مادیگرایانه و علمی پنداشته میشود، معمولا توضیحی علی برای علائم و نشانههای بیماریها با توجه به اختلال در ساز و کار مولکولی هر اندام بدن ارائه میشود. توضیحی که راه به کنه ماجرا نمیبرد و تنها به این امید مطرح میگردد که به عنوان مدلی جهت ساخت روشهای درمانی یاری رسان باشد. اما اینکه بتواند یا خیر، خدا داند. بدین ترتیب حتی رنج انسان معاصر، معنایی کمتر از انسان قدیم در بردارد. انسان قدیم حتی اگر گرفتار بیماری میشد، میپذیرفت که این خشم الهیست و کار زیادی از دست او و دیگران ساخته نیست. اما انسان امروز، خیر. گرچه بسیار شایع است که در برخی جوامع چون ایران بگویند: “مرگ و زندگی دست خداست و پزشکان تنها وسیله اند.” ولی به طور معمول در دنیای امروز به هر دری میزنیم تا از رنج و مرگ قریبالوقوع دور بمانیم. همین که پروندهای تازه روی میز پزشک اورژانس میگذارند، خود بیانگر عدم پذیرش رنج و میل به گریز از مرگ احتمالیست. وگرنه چه دلیلی داشت که فرد در آنجا حاضر شود؟
جالب است اینکه برای خیلی از ماها حتی رنج هم بی معناست. در خاطرم هست که بیماری پس از خود کشی اظهار پشیمانی میکرد. جویای دلیلش شدم. گفت:
“وقتی که قرصها را خوردم، از خود پرسیدم: چقدر طول میکشد که دیگر هیچ کس مرا به یاد نیاورد و همه جز مادرم به سر کار و زندگیشان بروند. از کجا معلوم که دنیای پس از مرگ وجود داشته باشد؟ در آن لحظه نمیتوانستم به یاوههای آن جهانی دلخوش بمانم. همه چیز بی معنا بود، حتی مرگ.”
با همه ی این ها هنوز پاسخ سوالم را نگرفتهام:
چرا انسان رنج میبرد؟
دوستی در پاسخ به این سوالم میگفت:
“به همان دلیل که غذا میخورد، راه میرود و ادرار میکند.”
بیست و هشتم اسفند
مردی بود چهل ساله. هیکلش در هم پیچیده و کوچک، چندان که وقتی روی تخت بود، به کودکی میمانست که چمباتمه زده، خوابیده است. دستش در دست مادر پیری بود که روی صندلی خشک کناری، خسته و کلافه از چند هفته بستری و ناکامی درمانهای انجام شده، منتظر آمدن من بود.
سلام کردم و شرح حال گرفتم. در تمام لحظات پیوند دستان کوچک و پینه بستهی آن دو از هم نگسست. میخواستم از این قاب عکس بگیرم اما آن مرد زود دستش را جدا کرد. شاید نوعی قداست برای آن ارتباط قائل بود. شاید هم صرفا خجالت میکشید.
موهایش را به بی نظمترین شکل ممکن تراشیده بودند و بوی عرق همه جا را گرفته بود. واضحا چند هفتهای بود که حمام نکرده بودند. دستم را به سرش بردم و کمی نوازش کردم. خواهرش گفت: “وقتی موهایش را نوازش میکنیم، آرام میگیرد.”
نمیدانستم به این تسکین دلخوش باشم یا سوالهای ذهنیم را دربارهی علت بیماری او جواب دهم. به نظر میرسید که مواد غذایی به ریهاش راه یافته و ریه دچار عفونت شده باشد، که علی رغم دریافت درمان آنتیبیوتیکی آن هم به مدت هفت روز نتیجه نگرفته بودند. بوی مقاومت آنتی بیوتیکی میآمد. از سویی رنج او به چشم میآمد که صرفا تسکینی موقت یافته بود. اگر مقاومتش به تمام آنتی بیوتیکها باشد، چطور؟ آه در این صورت درد او پایان نمییافت تا مگر مرگ به جانش میرسید.
وقتی که مادرش گفت :”در کودکی به خاطر همین عفونتها زیاد به او خشک کن دادهاند” با خود گفتم: “چه فاید دارد این تسکین موقت؟”
شاید تنها چیزی که میتوانستم به شکلی واقعی به او بدهم همین بود: نوازش
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزردهی گزند مباد
سیام اسفند
امروز آخرین روز سال کبیسه است. چند سالی میشود که دم عید، هیچ انگیزهی خاصی برای سال جدید ندارم. تنها به این فکر میکنم که برنامههای ناتمام پیشین را جلو ببرم. همین.
.
.
.
پیشتر اشاره کردم که شاید تنها هدف از زیستن تحمل رنج باشد. اما این مهم، چگونه محقق خواهد شد؟ آن چیست که به ابزاری در خدمت این هدف سترگ مبدل شود؟ چیست که به انسان قوای تحمل بار انسان بودن را ببخشد؟ چیست که به او تسکین دهد؟
.
.
.